چىک ....
دوربین را روی صورتش تنظیم کردم و گفتم :مامی بخند ...مامی بخند .
اشک درون چشمانش حلقه زده بود اما نمی خواست بگرید دستانش را به طلب آغوشم دراز کرد و با بغض گفت :مامی ..نه ...مامی
می دانستم که منظورش این است که عکس را بی خیال شو و مرا در اغوش بگیر ...
دوباره دوربین را تنظیم کردم و گفتم :تا نخندی ...بغلت نمی کنم ..
بخند مامی ...
بخند ......
اشک هایش روی گونه هاش وول می خورد .چشمانش پر اشک بود اما هر طور لبانش را کش داد و خنده تصنعی تحویلم داد ...
چیک ......
عکس ثبت شد ...
همین که صدای عکس گرفتن را شنید ..دوباره لب و لو چه اش آویزان شد و با گریه به آغوشم پناه آورد
مرا محکم در اغوش فشرد ....
من مرتب به عکس و آن خنده تصنعی اش فکر می کردم !
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 21:6  توسط
|
